سودابه اولین گله رو کرد و گفت مجله دیر می رسه و واقعا راست می گه اقای بحرینی هم بعد از اینکه اومدن گفتن که باشه می گن
علی بحرینی تولدش بود و بچه ها هم تبریک گفتن من هم پرسیدم تو دفتر واسشون تولد نمی گیرن؟ که اخر هم نفهمیدیم گرفتن یا نه!
ماها کمی سلام و احوال پرسی کردیم تا بیان
خب من هم که چون اصولا با مجله موافقم! الان نمی دونم چی بگم حالا دوستان بیان حرفهاشونو بزنن تا بعد البته من دلم می خواست بیشتر کسایی که مخالف تر بودن یا کسایی که پیشنهادهای خوبی دارن بیان و بگن که... ولی خب ماشالله دوستان معترض اومدن و بودن تا سلام اقای بحرینی رو دیدن اروم شدن هی همین من گفتم شما حرف بزن که بیشتر اعتراض داری ولی تا آخرین ثانیه ای که ایشون رفتن تا بتونن مثل همیشه بهانه برای اعتراض و گلگی داشته باشن! اون دفعه که چرا بنده خدا رفته ختم برادر دوستش کلا هم که وقتی به تالار نمیان چرا حالا هم که اومدن توی جمع ما....!!
شهلا هم صفحه کامنتها واسش نمیومد و خلاصه ناراحت بود
خب ساعت ۴ و نیم تقریبا ایشون اومدن که من اولش نظرشونو ندیدم:دی بعد دیدم همه دارن سلام می کنن فهمیدم اوه اومدن انگاری گفتم بچه ها کمی آروم باشن که ایشون بتونن کمی نظرها رو بخونن ولی خب فک کنم نخوندم
سودابه از کنکورستان و تک رنگ تعریف کرد و گفت خوشش اومده من هم گفتم موافقم باهاش و گفتم کلا محمدکاظمی کارش درسته و به نظرم اونجا از همه نجیب تره!!
بعد هم کمی ایشون تشکر کردن و سودابه از بابت مجله تشکر کرد
بعد هم سودابه دید همه آرومن شروع کرد به صفحه صفحه از مجله گفتن در مورد اینکه چون دغدغه اصلی اونها موسیقیه بهتره بیشتر ازش بنویسن گفت و ایشون هم گفتن قطعا همین طوره.در این بازار آشفته که موسیقی با آن مواجه شده ما هم مجبوریم کمتر به آن بپردازیم
سودابه در مورد حذف صفحه داستان گفت و من هم گفتم من خودم فقط قصه های شاهین تهرانی و از اون تیپ رو دوست داشتم
خب سودابه باز هم صفحه به صفحه داره می ره جلو و موافقت خودشو اعلام می کنه!
نمیدونم شاید درست نباشه اینو اینجا بگم:
ولی میخوام صادقانه یه چیزیو بگم
من تا حالا این مجلرو حتی یه بار هم نخوندم
ولی برخوردی که امروز آقای بحرینی انجام دادن و به اینجا اومدن تا نظرات مخاطباشونو دریافت کنن باعث شده دیگه بدون تفاوت از کنار این مجله عبور نکنم.
خب این هم نظر محمد حسین بود که جای خوشحالی داره البته اینکه چه جوری اومده توی تالار رو هم همه می دونیم که از طریق جواد و عسل اومده
آقای بحرینی هم از همه تشکر می کنن و می گن هر وقت فرصت بشه توی این فضا میان پیشمون البته ایشون لطف کردن و گفتم خدمت می رسم
خب حدیث هم وارد می شه و می گه زنگ زده بهشون الان و سرشون شلوغ بوده و من هم بعدا گفتم احتمالا تولد بوده اونجا![]()
علی بحرینی مجددا می گم اگه سئوالی پیشنهادی و انتقادی هست بگیم
حدیث از اینکه جای صفحه زندگی توی مجله نیست می گه و من هم موافقت خودم رو اعلام می کنم
حدیث می گه که می خواد مصاحبه های اختصاصی رو خودشون انجام بدن نه محمد کاظمی که بعدا علی بحرینی می گه باشه سعی می کنم
و یه پیشنهاد در مورد مصاحبه و البته اولش یه سئوال اینکه اصلا به خیلی ها پیشنهاد می دید که اونها بهتون بگن نه؟ خیلی هاشون با در پیت تر از مجله شما مصاحبه می کنن با شما نمی کنن؟
و پیشنهاد اینکه با صالح اعلا یه مصاحبه درست و درمون انجام بدین
من قبلش به شوخی گفتم که اونجا می گن علی چند نفر سر بر می گردونن؟ اخه دیدین چند تا علی دارن؟ بعد هم در مورد جواب دادن به نامه ها گفتم البته جواب دادن به نامه هام جدی بودد جز جمله آخرش چون من بد خطم ولی توی شماره قبل ایشون از دستخط دوستم تعریف کرده بودن من هم گفتم پیش خودم شاگردی کرده! ولی خب هم این حرف آخرم و هم حرف اولم که جلوی روش شکلک گذاشته بودم تا شوخی بودنش معلوم شه توی کپی پیستی که کردم تا نظرم رو نشونشون بدم پرید ولی خب در جواب گفتن در مورد زیاد بودن اسم علی تو تحریریه مجله که فکر نمی کنم مشکلی باشه و در مورد دومی هم چشم سعی میکنم جواب نامه ها رو به موقع بدم .
خب دیگه از اینجا آقای بحرینی گفتن خب دوستان اگه کاری ندارید من از حضورتون مرخص شم
که خب ما فکر کردیم هنوز هستن ولی دیگه بعدش رفتن
اما خب اون حرفهایی که رنگ آبی گذاشتم و الان دو تا دیگه اش رو می ذارم بی جواب موند
من هم از طرفدارهای مجله هستم ولی می خوام بگم برخورد خانوم فراهانی اصلا پشت گوشی خوب نیست خیلی سرد و بی حوصله! اینو خیلی ها می گن البته بعضا چتد تا چیز دیگه هم می گن ولی من فک کنم همون دومورد بیشتره اینو کسی به اسم حالا! گذاشته
یه سئوال حاشیه ای دیگه خودتون بخواید توی این نظرسنجی وب شرکت کنید به کدومش رای می دید؟ این هم سئوال من بود
خب این هم از تعریف کمی مختصرتر برای همه کسایی که نتونستن بیان به نظر من هر دفعه بعدش یکی این کارو بکنه
"نگار"
خب من از جانب خودم ازتون تشکر می کنم ممنون
ولی دیگه این پنجشنبه یعنی همین پس فردا دوم مهر همون ساعت ۵ الی ۳۰/۵ همگی بیاید
البته حالا یه چیز در گوشی اینکه دوم مهر تولد علی بحرینی هم هست دیگه حالا خواستید اول از مجله بگید بعدا تولد نخواستید هم بر عکس![]()
آقای درودگر هم احتمالا بیان
توضیحات دیگه هم توی همون پست قبل گفتیم یه نگاه مجدد بندازید لطفا و نظر هم توی این پست نذارید تا خود پنج شنبه
اصلاحیه
: ساعت ۴ افتاد نه ۵ می دونم الان دارم دیر خدم ولی خببر می خوندید بیاید!!
یک شنبه (یعنی همین فردا) قراره ساعت 5-30/5 عصر دور همدیگه جمع شیم با حضور علی بحرینی..
همه پسورد وب رو که داریم اگه کسی حرف خصوصی ای داشت یا احیانا جواب آقای بحرینی طوری بود که عمومی نبودنش بهتر بود مثلا می دونم میلاد اگه بیاد از نظر سنجی اون موقع هنوز دلخوره و ممکنه خصوصی شدن این جواب بهتر باشه پس خصوصی می شه و همه می رن می خونن!
دوم اینکه چون باید کد وارد کنید و ممکنه یه موقع هایی کد رو غلط وارد کنید و هر چی تایپیدید! بپره اگه حرفی که دارید می زنید طولانی بود یه SELECT ALL ویهCOPY بزنید تا اگه پرید بعدش یه PAST بکنید:دی
و اینکه لطفا توی این پست نظر نذارید تا فردا که کل نظرهای این پست مر بوط به این دور هم جمع شدنه باشه
امیدواریم این روال ادامه پیدا کنه...
انشالله


- از بالا به پایین به ترتیب :
- علی بحرینی : سردبیر مجله اتفاق نو از آغاز تا امروز.
- افشین پاشازاده : نویسنده مجله که صفحه « کیف پول » با نظر وی در مجله ایجاد شد و تا کنون نیز حیات این صفحه ادامه داشته است.او در اواسط کار بنابه دلایلی ( که گفته می شد متاهل شدن او یکی از این دلایل بود ! ) از مجله جدا شد.
- شاهین تهرانی : نویسنده و معاون سردبیر در اواخر حضور او در مجله.
وی در دو مقطع از مجله جدا شد : بار اول که گفته می شد به علت به تفاهم نرسیدن سر مسایل مالی با صادق درودگر ( مدیر مسئول مجله ) و بار دوم که بنا به مسایل نامشخص برای همیشه با مجله قطع همکاری کرد.وی هم اکنون به عنوان نویسنده با روزنامه ورزشی « گل » همکاری می کند.
باز هم دلتنگی حکمران لحظه هایی ست که پیوسته می گذرند و اکنونم
را به مرداب فراموشی می سپارندو من مثل همیشه در میان تار و پود
سکوت و تنهایی ام تو را می یابم .بی اختیار چشم به آسمان می
دوزم .پرتو طلایی خورشید چون همیشه چشمانم را می آزاراد ومن به
رسم و عادت همیشگی پلک بر هم می گذارم و با ذکر( یا ارحم
الراحمین) تو را می طلبم.عزیز دل تنگم!هیچگاه یادم نمی رود روزی را
که برای اولین بار پرسیدم که تو کجایی؟!به من گفتند خانه ات در آسمانهاست و
من در تفکر کودکانه ی خود غرق این خیال بودم که اگر به وسعت
آسمان باشی چقدر بزرگی و اگر خانه ات بر فراز عرش باشد چقدر از من
دوری.حال آنکه به وسعت همه ی دلهایی هستی که دل تنگم در برابر
عظمت دریاییشان چه اندازه حقیر است.فکر می کردم از من دوری اما
هر بار که صدایت می زدم تو را از خویشتن به خویش نزدیکتر می
یافتم.هر گاه بر زمین می افتادم دست بر زانو زده و با بسم اللهی زیر
لب بر می خاستم اما ای معشوق دیرینه ام !مدتهاست افتاده ام بر
زمینی که هرم گرمایش مغز استخوان را می سوزاند .مدتهاست که
وقتی دیده بر آسمان می دوزم و نامت را عاجزانه فریاد می زنم
اشکهایم بی محابا جاری می شوند .نگو که این صدای گرفته و ناله گونه
ام را نمی شنوی که می دانم سمیعی.نگو که شکستنم را و مرگ یک
به یک آرزوهایم را نمی بینی که یقین دارم بصیری.امین راز هایم !
شرمسارم که جز نیاز و اشک و استغاثه چیزی ندارم تا به درگاهت آورم
اما تو آنقدرمهربانی که با دنیایی امید و آرامش، صبوری را به من می
آموزی.ای بهانه ی گریه هایم!به خاطر توست که اینک این اشکها جرات
جاری شدن پیدا کرده اند ،به عشق توست که طبع شاعری ام اینگونه
گل کرده تا سطرهایی از سر دلتنگی برایت بنویسم .عمق اندوهم را
ببین و دستان خسته و ناتوانم را از درگاه ملکوتیت خالی برنگردان .نگذار
باور کنم که وسعت دنیا برای به بار نشستن نهال آرزوهایم کوچک
است .نگذار که در گیر و دار نبرد با زندگی در نیمه راه جا بمانم .عزیز
همیشه ی من !عاشقانه ،عارفانه و خالصانه دوستت دارم و می دانم با
وجود تمام گناهانم تو هم مرا دوست داری.مرا دریاب که بی تو هیچم!
شبی از قصه های تلخ عشقم برای کودک احساس گفتم
شنیدم تا سحرگه ناله می کرد!ز سوز ناله اش من هم نخفتم.
"فریده"
